|
به نام خدای شب ، سکوت و تنهایی
|
تنها چیزی که جراتش را داشتم ، نگاه کردن به او بود و در این کار هیچ پرهیزی نداشتم.حیرت زده و کنجکاو تمام حرکات او را دنبال می کردم.... می ترسیدم که این ارتباط به فردیت او – که بیش از اندازه بزرگ دست نیافتنی می نمود- آسیب برساند یا که بار سنگینی بر دوش من تحمیل کند که قادر به تحمل آن نباشم. (جلال توکلیان ،مدرسه شماره 3 ، 6)
یک سال پیش در چنین احوالی فصلنامه «مدرسه» را بستند.مجله نسل دوم روشنفکران دینی . تنها شش شماره به چاپ رسید و عجیب بود که گاه خواندن مطالب اش چند ماه به طول می انجامید. و در نهایت به دست قاریان رسمی از دین به دلیل «اشاعه الحاد» ! به محاق توقیف رفت و ما را از رفتن به مدرسه – این بار به واقع مدرسه – محروم کرد.
چند وقت پیش مشغول خواندن شماره سوم ام آن بودم که مختص به «عشق و دوستی» بود . عجیب تکان ام داد.بار یکم چنین در آن دقیق نبود ام . اما این بار از خواندن مقالات آن چونان به شوق آمدم که چند روزی این شعر مولانا زمزمه زبان ام بود که
مرده بدم ، زنده شدم / گریه بدم ، خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
آن چه برایم بسیار لذت بخش می نمود «تجربه عاشقانه» دکتر جلال توکلیان بود که حکایت و شکایت خود را چنان زیبا به قلم آورد که گویی حکایت تمامی عاشقان است.نوشته دکتر سروش در «ستایش عشق زمینی» و رابطه «عقل و عشق» هم دیگر سخنی باقی نگذاشت.
اگر این شماره مدرسه را پیدا کردید از خودتان دریغ نکنید که سخت بدان محتاجید !
پ.ن- تصمیم کبرا گرفته ام که در این تارنگار بیشتر و بیشتر، بنویسم و بنویسم.نوشتن در این کشور حتی اگر برای خودیت خود باشد باز هم واکنشی است در برابر که آنان که خودیت تو را به بند می کشند و تحقیر می کنند. پس بیش از این ها باید نوشت و نوشت.
س.ا.کوهزاد
عمو دختر باموم تي بردِن رِه جان جان
اشرفي گول بيهم تي گردنِ ره جان جان
ئي شب بامُوم تي ورجا نيشتنِ ره پاچ ليلي
تي خاطر خوان بامود مي كشتن ره پاچ ليلي
تو بالاي تلار من در زمينم جان جان
بامُوم تي خانه را تراي بي دينم جان جان
اگر دانسته بِم تو بي وفايي پاچ ليلي
تي ور نامومِه تا اول تو بايي پاچ ليلي
بوشو كورِي كي من ديلگيرم از تو جان جان
به اَ فيكرم كه دس ويگيرم از تو جان جان
هزار افسوس كه مي قدرَا نداني پاچ ليلي
هتُو شَمَا مرا دِه دِن نتاني پاچ ليلي
- شعر محلی که مرحوم عاشورپور به زیبایی آن را خوانده است. به بهانه سالروز درگذشت عاشور پور
البته با بیش چندین و چند روز تاخیر !
- بابک مهدیزاده عزیز ، این سرباز جان برکف ارتش اسلام ، وبلاگ نویسی را پس از یک سال اندی دوباره شروع کرده و هر چند ساعت یکبار هم تارنگار اوتوپیایی خود را به روز می کند .«کافه اوتوپیا» را از دست ندهید. «+»
دیگر ملالی نیست
س.ا.کوهزاد